ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

557

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

در دمشق و بنى ارتق در ماردين و بنى زنگى در موصل و شام و غير ايشان دولتهايى كه در تضاعيف اين كتاب براى تو حكايت كرديم . چون دولت عباسى غرق در رفاه‌طلبى شهريگرى شد و كارش به ناتوانى كشيد ، هدف تيرهاى كافران تاتار گرديد تا كرسى خلافت را سرنگون كردند و رونق بلاد را از ميان بردند و دولت كفر جاى دولت اسلام بگرفت ، زيرا مسلمانان غرقه در تنعم شده بودند و همه به لذات زندگى پرداخته بودند و به تن‌پرورى خوگر شده بودند و همتهايشان پستى گرفته بود و جامهء مردانگى از تن بيرون كرده بودند . لطف خداوندى يار شد و پيش از آنكه آن رمق نيز به پايان رسد بار ديگر در ديار مصر علم اسلام برافراشته شد و از ميان اين اقوام و قبايل و خاندانهاى بسيار ترك ، جمعى به يارى دين برخاستند و رسوم اسلام تازه كردند . اينان را از دار الحرب در قيد بردگى به دار الاسلام آورده بودند . در آنجا به عنايت ربانى در عين قوت ايمانى و اخلاق بدوى كه هنوز آلودهء طباع نشده بود و كثافات لذات و چرك شهريگرى بر آن ننشسته بود قدم به عالم اسلام نهادند . بازرگانان برده‌فروش آنان را پىدرپى ، چنان كه مرغان تشنه به آبشخور مىروند ، به مصر مىبردند و براى فروش به دولتمردان آن ناحيه عرضه مىداشتند . خريداران كه كثرت بردگان را يكى از نمايشهاى شوكت و قدرت خود مىپنداشتند در خريد آنان با يك ديگر رقابت مىكردند و بسا كه مىخواستند در سايهء نيروى ايشان پايه‌هاى قدرت خود را استوارى بخشند . جماعاتى از ايشان به سرايهاى سلطانى راه يافتند و پس از تربيت دينى و آموختن قرآن و تعليم در زمرهء خاصگان درآمدند . آنگاه در فنون نبرد چون سوارى و تيراندازى و شمشيرزنى و نيزه گذارى نيك استاد شدند و به ديگر ملكات اخلاقى خو گرفتند . چنان كه صاحبانشان به مراتب فداكارى و جانبازيشان يقين داشتند . چون بردگان به اين حد مىرسيدند و بر اين درجات فرا مىرفتند بر ارزاقشان و اقطاعاتشان مىافزودند و مرد و مركب و سلاح به ايشان مىدادند . برخى از اينان به چنان مقامى مىرسيدند كه خود را شايان نشستن بر تخت پادشاهى مىيافتند . صلاح الدين ايوبى پادشاه مصر و شام و برادرش الملك العادل ابو بكر و پس از ايشان فرزندانشان به خريدن و پرورش دادن اين مملوكان آزمند بودند و از آن ميان الملك الصالح نجم الدين ايوب از آخرين ملوكشان در اين كار مبالغت مىورزيد . چنان كه بيشتر لشكريانش از همين مملوكان بودند و اين به هنگامى بود كه عشيره و يارانش او را واگذاشته بودند و به ياريش برنمىخاستند و لشكريانش به راه جدايى مىرفتند . در اين احوال او را چاره‌اى نمانده بود جز آنكه به خشنود كردن بازرگانان برده پردازد و بهاى بردگان را چند برابر آنچه بود تأديه كند . در اين ايام بردگان به غايت فراوان بودند ، زيرا مغولان جانب غربى ، ناحيه شمالى